توجه ! برای مشاهده تصاویر موجود در تمامی پست های این وبلاگ در اندازه بـزرگ و قالب اصلی روی آن کلیک کنیـد

۱۲ اسفند ۱۳۹۵

فصل ِ سایه و سار


هیچ کجا  پیدایم نیست
نه کوچه و خیابان
نه نزد حکیم .
نه در کنار پنجره در حضور ماه
نه پیش سایه ام ، که همیشه  تنها بود
مدام ، پیدا  بود .
اسفند 95

۰۶ اسفند ۱۳۹۵

ترانه زیبا و معروف اسپانیایی " ای عشق من " با زیر نویس فارسی

این آهنگ اسپانیایی را من نمیدونم چطوری و چرا و کجا دوست دارش شده بودم دو صد سال پیش ! که دیروز بطور اتفاقی در اینترنت دیدمش و اینبار با زیر نویس فارسی . ذوق زده شدم - قبلنا که به این ترانه گوش میدادم احساس عجیب و در عین حال ناشناخته ای به من دست میداد با اینکه معنی شعرش را هم نمیدانستم - ولی قانع ام میکرد حتا به حزن ! الان بعد از مدتها با فهم معنی شعرش بیشتر بهم چسبید در این صدسالگیمون بازم نمیدونم چرا . یعنی عشق چیزی پنهان شده در وجود انسان است که خود آدمی هم متوجه سوزشش از کجای خودش هم نیست ؟ یا خدا ! ...  خلاصه اینکه خودم دوباره آپلودش کردم و با سلیقۀ خودعنوانش را عوض کرده و آوردم گذاشتمش اینجا برا تماشای نتیجه و نبره هامون شونصد و بیست هشت سال بعد تا ببینین اجداد مجنون ، احوالات شیدایی شان در زمان خودشان چجوری بوده است  و با چه مقوله و مقال هایی در فضاهای متفاوت  و فارغ از زندگی عادی و دیکته شده سیر میکردن .

۰۵ اسفند ۱۳۹۵

عکس و مکث

سه سال پیش در چنین روزی ، از یادآوری های صفحه فیس بوک ام .
این نقاشی ها بفهمی نفهمی یه نَمه دقت مضاعف میخاد  . بر روی تصاویر تقه مضاعفتر عنایت فرمایید تا عیان تر شود  
.

۰۴ اسفند ۱۳۹۵

خاطره تأمل بر انگیز پرویز پرستویی ازدوران کودکی‎اش با تصویر ! " از اون داستان های كوتاه كه دل را گرم و نرم ميكنه"

چندین روز که نه ، چندین ماهه که نمیدونم چرا توی این فاز (؟!)  غوطه میخورم ! ... این پست پرویز پرستویی را در صفحه اینستاگرامش که خاطره ای از دوران کودکی اش را منتشر کرده بود را خاندم . برام بسیار جالب و خاطره انگیزناک بود . آوردمش اینجا به یادگار هویجوری ! شاید یه بنده خدایی ، رهگذری ، چیزی و یا کسی احساس من را داشته باشد و با خاندن این داستان کوتاه  دلی از عزا در بیاره ! خدا رو چه دیدی ؟..  ندیدی که !
و اما داستان  :
هفت یا هشت سالَم بود. برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل با سفارش مادرم رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه‌رو تا دانشگاه هم همراهی کنی! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار (ریال). دور از چشم مادرم مابقی پولو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی. و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم جای شما خالی نوش جان کردم (عینَهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)!!! خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟ ...
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...